|
|
|
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم اللهم العن اول ظالمٍ ضَلمَ حقِ محمدٍ و آل محمد ختم نبوت بدون نصب امام معصوم , خلاف حكمت الهى است و كامل بودن دين جهانى و جاودانى اسلام , منوط به اين است كه بعد از پيامبر اكرم ( ص ) جانشينان شايسته اى براى او تعيين گردند بگونه اى كه بجز مقام نبوت و رسالت , داراى همه مناصب الهى وى باشند اين مطلب را مى توان از آيات كريمه قرآن و روايات فراوانى كه شيعه و سنى در تفسير آنها نقل كرده اند استفاده كرد : از جمله در آيه سوم از سوره مائده مى فرمايد : (( اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام ديناً )) اين آيه كه به اتفاق مفسرين در حجة الوداع و تنها چند ماه قبل از رحلت پيامبر اكرم ( ص ) نازل شد بعد از اشاره به نا اميدى كفار از آسيب پذيرى اسلام (( اليوم يئس الذين كفر وامن دينكم ...)) تائكيد مى كند كه امروز دين شما را كامل , و نعمتم را بر شما تمام كرده . و با توجه به روايات فراوانى كه در شائن نزول اين آيه ها وارد شده كاملاً روشن مى شود كه اين (( اكمال و اتمام )) كه توائم با نوميد شدن كفار از آسيب پذيرى اسلام بوده با نصب جانشين براى پيامبر اكرم ( ص ) از طرف خداى متعال , تحقق يافته است . زيرا دشمنان اسلام , انتظار داشتند كه بعد از وفات رسول خدا ( ص ) ـ مخصوصاً با توجه به اينكه فرزند ذكورى نداشتند ـ اسلام بدون سرپرست بماند و در معرض ضعف و زوال قرار گيرد , ولى با نصب جانشين براى وى دين اسلام به نصاب كمال , و نعمت الهى به سرحد تمام رسيد و اميد كافران بر باد رفت . ( 1 ) و كيفيت آن , چنين بود كه پيامبر اكرم ( ص ) هنگام بازگشت از حجة الوداع همه حجاج را در محل (( غدير خم )) جمع كردند و ضمن ايراد خطبه مفصلى از ايشان سوئال كردند : (( الست اولى بكم من انفسكم؟ )) ( 2 ) آيا من از طرف خدا متعال بر شما ولايت ندارم؟ همگى يكصدا جواب مثبت دادند , آنگاه زير بغل على ( ع ) را گرفته او را در برابر مردم بلند كردند و فرمودند : (( من كنت مولاه فعلى مولاه )) و بدين ترتيب , ولايت الهى را براى آن حضرت , اعلام فرمودند . سپس همه حضار با آن حضرت بيعت كردند و از جمله , خليفه دوم ضمن بيعت با امير موئمنان على ( ع ) بعنوان تهنيت گفت : (( بخ بخ لك يا على , اصحبت مولاى و مولى كل موئمن و موئمنة)) ( 3 ) و در اين روز بود كه اين آيه شريفه , نازل شد : (( اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام ديناً )) و پيامبر اكرم ( ص ) تكبير گفتند و فرمودند : (( تمام نبوتى و تمام دين الله ولاية على بعدى )) و در روايتى كه بعضى از بزرگان اهل سنت ( حموينى ) نيز نقل كرده اند آمده است كه ابوبكر و عمر از جابر خاستند و از رسول خدا ( ص ) پرسيدند كه آيا اين ولايت , مخصوص على است؟ حضرت فرمود : مخصوص على و اوصيائ من تا روز قيامت است . پرسيدند : اوصيائ شما چه كسانى هستند؟ فرمودند : (( على اخى و وزيرى و وارثى و وصيى و خليفتى فى امتى و ولى كل موئمن من بعدى , ثم ابنى الحسن , ثم النى الحسين , ثم تسعة من ولد ابنى الحسين واحداً بعد واحد , القرآن معهم و هم مع القرآن , لايفارقونه و لا يفارفهم حتى يردوا على الحوض )) (4) بر حسب آنچه از روايات متعدد , استفاده مى شود پيامبر اكرم ( ص ) قبلاً مائمور شده بودند كه امامت امير موئمنان ( ع ) را رسماً اعلام كنند ولى بيم داشتند كه مبادا مردم , اين كار را حمل بر نظر شخصى آن حضرت كنند و از پذيرفتن آن , سرباز زنند . از اينروى , در پى فرصت مناسبى بودند كه زمينه اين كار فراهم شود تا اينكه اين آيه شريفه نازل شد : (( يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله يعصمك من الناس )) ( 5 ) و ضمن تائكيد بر لزوم تبليغ اين پيام الهى ـ كه همسنگ با همه پيامهاى ديگر است و نرساندن آن بمنزله ترك تبليغ كل رسالت الهى مى باشد ـ به آن حضرت مژده داد كه خداى متعال تو را از پيامدهاى آن , مصون خواهد داشت . با نزول اين آيه , پيامبر اكرم ( ص ) دريافتند كه زمان مناسب , فرا رسيده و تائخير بيش از اين , روا نيست . از اين روى , در غدير خم به انجام اين وظيفه , مبادرت ورزيدند . ( 6 ) ۱- براى توضيح بيشتر پيرامون دلالت اين آيه , به تفسير الميزان مراجعه كنيد . 2- اشاره به آيه (6) از سوره احزاب (( النبى ائولى بالموئمنين من ائنفسهم )) . 3- براى اثبات قطعى بودن سند و دلالت اين حديث , رجوع كنيد به عبقات الانوار و الغدير / 4- ر . ك . غاية المرام , باب 58, حديث 4, بنقل از فرائد حموينى . 5- سوره مائده , آيه 67. براى توضيح بيشتر پيرامون دلالت اين آيه , به تفسير الميزان مراجعه كنيد / 6- اين موضوع را بزرگان اهل سنت از هفت نفر از اصحاب رسول خدا ( ص ) نقل كرده اند : زيد بن ارقم , ابوسعيد خدرى , ابن عباس , جابرين عبدالله انصارى , برائ بن عازب , ابوهريره و ابن مسعود . ر . ك : الغدير : ج /1 7- سوره شعرائ / آيه /214 8- ر . ك : عبقات الانوار , الغدير , المراجعات ( مراجعه 20) . ادامه دارد.... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 23:38 توسط شبير
|
|
||
|
|
|
|
|
نشانه هاى نفاق . ـ امـام صـادق (ع ) : چـهـار چيز از نشانه هاى نفاق است : سختدلى , خشكيدگى چشم ,مداومت بر گناه و آزمندى به دنيا. ـ پيامبر خدا(ص ) : نشانه منافق سه چيزاست , هرگاه سخن گويد دروغ گويد, هرگاه وعده دهد وفا نكند و هرگاه به او اعتماد شود خيانت كند. ـ چهار خصلت است كه در هر كه باشندمنافق است و اگر يكى از آن ها در او باشد يك خصلت نفاق در او وجـود دارد تـا ايـن كـه آن رارها كند : كسى كه هرگاه سخن گويد دروغ گويدو هرگاه وعـده دهـد خـلـف وعده كند و هرگاه پيمان بندد پيمان شكنى كند و هرگاه ستيزه كنداز حق تجاوز نمايد. ـ چـهـار خـصـلـت است كه در هر كه باشدمنافق محض است , و در هر كس يكى از آن هاباشد يك خصلت نفاق در او وجود دارد تا اين كه آن را رها كند : هرگاه به او اعتماد شود خيانت كند, هرگاه سخن گويد دروغ گويد, هرگاه پيمان بندد پيمان شكنى كند, و هرگاه ستيزه كند از حق تجاوز نمايد. ـ سـه خـصـلـت اسـت كـه در هر كه باشندمنافق است , هرچند اهل روزه و نماز باشد وخودش را مسلمان بداند : كسى كه هرگاه به اواعتماد شود خيانت ورزد و هرگاه سخن گويددروغ گويد و هـرگـاه وعـده دهد خلف وعده كندخداوند عزوجل در كتاب خود فرموده است :((براستى كه خـدا خـيانتكاران را دوست ندارد)) وفرموده است : ((لعنت خدا بر او اگر ازدروغگويان باشد)) و فرموده است : ((و در اين كتاب از اسماعيل ياد كن كه او راست وعده بود وفرستاده اى پيامبر بود)) . ـ براى منافق سه نشانه است : هرگاه سخن گويد دروغ گويد, هرگاه وعده دهد خلف وعده كند وهرگاه به او اعتماد شود خيانت ورزد. ـ نشانه منافق سه چيز است : هرگاه سخن گويد دروغ گويد, هرگاه وعده دهد خلف وعده كند و هرگاه به او اعتماد شود خيانت ورزد. ـ امـام صـادق (ع ) : مـنـافـق سـه نشانه دارد :زبان او با دلش ناسازگار است و دلش با كردارش و ظاهرش با باطنش . ـ پيامبر خدا(ص ) : منافقان را نشانه هايى است كه با آن ها شناخته مى شوند : درودشان لعنت است , پـرخـور و شـكـم بـاره انـد, بـه غنائم دستبرد مى زنند, به مساجد نزديك نمى شوند,مگر با اكراه و ريـاكـارى , نـمـاز را آخـر وقـت مـى خـوانـنـد, خود برتر بينند, به طورى كه با كسى انس و الفت نمى گيرند و كسى هم با آنان الفت نمى گيرد, شب مانند چوب خشك مى افتند وروز صداى خود را به جر و بحث بلند مى كنند. ويژگى هاى منافقان . قرآن :. ((مـنـافـقان با خدا نيرنگ مى كنند و حال آن كه او باآنان نيرنگ مى كند و چون به نماز ايستند با كسالت وتنبلى برخيزند با مردم ريا مى كنند و خدا را جز اندكى ياد نمى كنند ميان آن (دو گروه ) دو دلـند, نه با اينانند ونه با آنان و هر كه را خدا گمراه كند, هرگز راهى براى (نجات ) او نخواهى يافت )). ـ امام على (ع ) ـ در خطبه اى در بيان اوصاف منافقان ـ : شما را از منافقان برحذرمى دارم , زيرا كه آنـان مـردمـانـى گـمـراهـنـد و گـمـراه كـنـنـده , خـود لـغـزيـده اند و ديگران را مى لغزانند, بـه رنـگ هـاى گـونـاگـون وحالات مختلف در مى آيند,با هر وسيله و از هر طريقى آهنگ (فريب وگمراهى ) شما مى كنند و در هر كمينگاهى به كمين شما مى نشينند. دل هايشان بيمار است و ظاهرشان آراسته وپاك , مخفيانه عمل مى كنند و چون خزنده اى زهرناك آهـسـتـه مـى خـزند و بى خبر زهر خود رامى ريزند, شرح و بيانشان داروست و گفتارشان شفا, اما كـردارشـان درد بـى درمـان بـه رفـاه وآسايش مردم حسادت مى ورزند و به آتش بلا وگرفتارى (مـردمـان ) دامن مى زنند و نوميدمى كنند, در هر راهى به خاك هلاكت افكنده اى و براى نفوذ در هـر دلى وسيله اى و براى هر غم واندوهى اشك هايى (دروغين ) دارند, مدح وستايش به قرض هم مـى دهـنـد و از يـكـديـگـرانتظار پاداش (و ستايش متقابل ) دارند, اگرچيزى بخواهند پافشارى مـى كـنـنـد و اگر سرزنش كنند پرده درى مى نمايند و اگر داورى كنندزياده روى مى ورزند, در مـقـابـل هر حقى باطلى در چنته دارند و در برابر هر راستى , خميده اى وبراى هر زنده اى قاتلى و بـراى هـر درى كـلـيـدى وبـراى هر شبى چراغى چشم نداشتن و بى نيازى را دستاويز طمع قرار مـى دهند تا از اين راه بازارخود را داغ كنند و كالاهايشان را رونق بخشندمى گويند و ايجاد شبهه مـى كـنـنـد, وصف مى كنندو حقيقت را وارونه جلوه مى دهند, راه (ورود به مسير باطل ) را آسان مـى كنند و تنگه (آن را) كج و دشوار رو مى سازند (تا افراد به راحتى قدم به راه باطل گذارند و در پـيـچ و خـمهاى آن سرگردان شوند و بيرون شدن از آن ناممكن يادشوار شود) اينان دار و دسته شـيـطـانـنـد وزبـانـه هـاى انـبـوه آتش ((آنان گروه شيطانند وبدانيد كه گروه شيطان همان زيانكارانند)). ـ منافقان با دروغ , خود را آراسته جلوه مى دهند. ـ عادت منافقان , تغيير دادن خلق وخوى است (هر لحظه به رنگى در مى آيند). ـ دانش منافق , در زبان اوست دانش مؤمن در كردار اوست . ـ موافقت زياد (نشانه ) نفاق است ,مخالفت زياد (علامت يا موجب ) دشمنى است . ـ پارسايى منافق , جز در زبان او نمودارنمى شود. ـ كـار آخـرت را وسـيله رسيدن به دنيامكن واين جهان زودگذر را برآخرت برمگزين ,زيرا اين كار خصلت منافقان و خوى بى دينان است . ـ زبان مؤمن در پشت دل اوست و دل منافق در پشت زبان او. ـ پـيـامـبر خدا(ص ) : كسى كه باطنش باظاهرش ناسازگار باشد او منافق است هر كه مى خواهد باشد. ـ چنانچه خشوع بدن بر خشوع دل بچربد اين در نظر ما نفاق است . ـ امـام عـلى (ع ) : اگر با اين شمشيرم بر بن بينى مؤمن بزنم تا با من دشمنى ورزد هرگزدشمنى نـخـواهد كرد و اگر همه دنيا را به پاى منافق بريزم تا مرا دوست داشته باشد, هيچ گاه مرا دوست نخواهد داشت و اين از آن روست كه قلم قضا بر اين امر رقم خورده و اين قضاى الهى بر زبان پيامبر امـى (ص ) جـارى گشت و فرمود :اى على , هيچ مؤمنى با تو دشمنى نمى كند و هيچ منافقى تو را دوست نمى دارد. آشكارترين منافق . ـ امـام عـلـى (ع ) : آشكارترين منافق كسى است كه به طاعت (خدا) فرا خواند و خودش بدان عمل نكند و از معصيت باز دارد و خودش از آن باز نايستد. ـ بـدترين منافق كسى است كه به طاعت (خدا) امر كند و خودش بدان عمل نكند و ازمعصيت باز دارد و خودش از آن باز نايستد. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 14:0 توسط دشمن قسم خورده ی خلفا (مدیر)
|
|
||
|
|
|
|
|
پس از اعترافات دو منافق صدر اسلام - عمر و ابوبكر لعنت الله عليهما - ، لازم ديدم كه معني و مفهوم واژهي منافق را از ديدگاه موليالموحدين، اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب عليه السلام و ديگر معصومين عليهم السلام، و كتاب خدا بيان كنيم و سپس به ادامهي بحث نفاق و مناق (عمر و ابوبكر لعنت الله عليهما) بپردازيم. آفت نفس . ـ امام على (ع ) : آفت نفس , شيفتگى به دنياست . ـ سرآمد آفت ها, شيفتگى به لذت هاست . ـ خدمت تن كردن به اين است كه لذت ها و خواهش ها و خوشى هايى را كه مى طلبد برايش برآورده سازى و اين خودموجب هلاكت نفس است . ـ امـام صـادق (ع ): نـفـس را بـا هوس هايش رها مكن كه هواى نفس موجب هلاكت آن مى گردد و واگذاشتن نفس با هوسش مايه درد و رنج آن است و باز داشتن نفس از هوا و هوسش باعث درمان آن مى باشد. قرآن :. ((در نـتـيـجـه , بـه سـزاى آن كـه با خدا خلف وعده كردند و از آن روى كه دروغ مى گفتند, در دل هايشان ـ تا روزى كه او را ديدارى كنند ـ پيامدهاى نفاق را باقى گذاشت )). ـ امام على (ع ) : نفاق , ايمان را تباه مى كند. ـ نفاق , برادر شرك است . ـ نفاق , همزاد كفر است . ـ پـيـامبر خدا(ص ) : نفاق ابتدا به صورت نقطه اى سياه ظاهر مى شود و هرچه نفاق بيشتر شود آن نقطه بزرگتر مى گردد و چون نفاق به مرحله كمال رسد, دل به كلى سياه مى شود. نفاق ننگ اخلاق است . ـ امام على (ع ) : نفاق ننگ خصلت هاست . ـ چه زشت است كه انسان ظاهرى موافق داشته باشد و باطنى منافق !. ـ چه زشت است براى انسان كه دورو باشد!. علت نفاق . ـ امام على (ع ) : نفاق انسان ناشى از ذلتى است كه در خود حس مى كند. ـ نفاق از ديگپايه هاى زبونى است . ويژگى منافق . ـ امام على (ع ) : منافق نسبت به خودش مسامحه روا مى دارد و از مردم خرده گيرى مى كند. ـ منافق , گفتارش زيباست و كردارش بيمارى درونى . ـ منافق زبانش خوشحال مى كند ودلش زيان مى رساند. ـ منافق , بى شرمى كودن و چاپلوسى بدبخت است . ـ منافق , نيرنگباز است و زيانبار و شكاك و بدبين . ـ امـام صـادق (ع ) : مـنـافق به آن چه مايه سعادت مؤمنان است رغبتى ندارد و انسان خوشبخت از اندرز تقوا پند مى گيرد هر چندمخاطب آن اندرز كس ديگرى باشد. ـ پيامبر خدا(ص ) : منافق كسى است كه هرگاه وعده دهد خلف وعده كند, هرگاه كارى كند آن را فاش سازد (و در بوق دمد), هرگاه سخن بگويد دروغ گويد, هرگاه امانتى به اوسپارند خيانت ورزد, هرگاه روزى داده شود سبكسرى كند و هرگاه روزى داده نشود (وتنگدست گردد) به غل و غش روى آورد. ـ امـام سجاد(ع ) : منافق نهى مى كند و خود نهى نمى پذيرد, به آن چه دستور مى دهدخودش عمل نمى كند, چون به نماز ايستد به چپ و راست مى نگرد, چون ركوع كند خود را (مانندگوسفند) به زمـيـن انـدازد (يعنى بعد از ركوع نايستد و به همان حال به سجده رود), چون سجده كند (مانند كلاغ و ساير پرندگان كه دانه مى چينند) منقار به زمين زند و چون بنشيندنيم خيز نشيند , چون شب شود با اين كه روزه نداشته است همه اش به فكر خوردن غذاست و در هنگام روز با آن كه شـب زنـده دارى نـكرده است , هم و غمش خفتن است اگر سخنى (ياحديثى ) به تو گويد, دروغ گـويـد و اگـر بـه تووعده اى دهد, خلف وعده كند و اگر به او اعتمادكنى و امانتى سپارى به تو خيانت كند و اگر با اومخالفت كنى , پشت سرت بدگويى كند. ـ امـام عـلى (ع ) : شخص منافق هرگاه نگاه مى كند براى سرگرمى است , هرگاه سكوت مى كند هـمـراه بـا غـفلت است , وقتى سخن مى گويد بيهوده گويى مى كند, هرگاه بى نياز شودطغيان مـى كـنـد, وقتى گرفتارى به او رسد داد وفرياد راه مى اندازد, زود ناراحت مى شود و ديرخشنود مـى گـردد, از اندك خدا ناخشنود مى شودو بسيارش هم او را خشنود نمى سازد, شر بسياردر سر مـى پـرورانـد و مـقدارى از آن ها را به كارمى بندد و افسوس مى خورد كه چرا فلان كار بد راانجام نداده است . ـ پيامبر خدا(ص ) : منافق , چشمانش دراختيار اوست , هر طور بخواهد گريه مى كند. ـ گريه مؤمن از دل اوست و گريه منافق از سرش . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 12:55 توسط دشمن قسم خورده ی خلفا (مدیر)
|
|
||
|
|
|
|
|
«شيعه» به جمعي از صحابه مهر ورزيده و از جمعي ديگر بيزاري ميجويد
به گمانت ميرسد كه ما چه كساني را سبّ نموده و دشنام ميدهيم؟ آري، ما كساني از اصحاب با وفاي رسولخدا(ص) كه در مقام ايمان به خدا و رسول و كتاب خدا اخلاص خود را اثبات نمودند و پاس حرمت رسول خدا(ص) را در توصيهها و سفارشات اكيدشان بالخصوص در حق عترت پاكش-عليهم السلام- داشتند –مانند:سلمان، مقداد، ابوذر،عمّار،جابر بن عبدالله انصاري،ابو سعيد خدري،خزيمه بن ثابت ذوالشهادتين و ...- دوست داريم و به آنان عشق ميورزيم، و اين دوستي خودمان را نسبت به آنها را از اسباب تقرب به حقتعالي ميدانيم، تربت آنان را توتياي ديدگانمان قرار داده و از ارواح طاهره آنان استمداد ميجوئيم، و نسبت به اصحابي كه حال آنان بر ما مجهول است مهر سكوت بر لب زده و خاموش ميمانيم و قضاوت نسبت به آنان را واگذار به محكمه عدل پروردگار حكيم مينمائيم، ولي نسبت به كساني كه قطع و يقين داريم كه اظهار دشمني با اهلبيت رسولخدا(ص) نمودند و عترت پاك آن سرور را آزردند و حقوق مسلّم آنان را پايمال كردند ساكت ننشسته،و با آنان همان گونه معامله ميكنيم كه خداوند جبّار منتقم در قرآنش با آنان معامله نموده1، و رسولخدا(ص)در روايات قطعيالصدور آنان را با بيانات مختلف نكوهش فرموده است.2 شيعه اماميه در امر تبري از جمعي از صحابه هيچگاه از طريق اعتدال و ميانهروي خارج نشده بلكه براي اثبات مدعاي خودش به ادلّهاي كه صحّت آنها نزد مخالفين به طور قطع و يقين ثابت است تمسك جسته و در نهايت متانت و وقار و بدون اينكه از آداب مناظره غفلت يا تغافل داشته باشد به اثبات مدعاي خود و ابطال ادلّهي خصم پرداخته و در هيچ يك از اين امور از جاده انصاف و رعايت اصول عقل و آداب مناظره خارج نشده است. بسي جاي تأسف است كه مخالفين شيعه هنوز نفهميدهاند- و به بياني گوياتر نخواستهاند بفهمند- كه شيعه در اين تفتيش و حقجويي، پيگير واقع بوده و به دنبال حقيقت ميگردد تا از آن پيروي نمايد. «شيعه»ميگويد: ما در اخذ عقائد و فهم تكاليف شرعي زير بار كسي ميرويم كه بتوانيم روز قيامت او را بين خداوند و خودمان حجت قرار دهيم، و نه تنها با خائنين و منافقين بيگانهايم بلكه به فرمان خدا و رسولش آز آنان بيزاري جسته و هيچگونه سر سازشي با آنان نداريم. «شيعه»منطقي غير از اين نداشته و ندارد، نزاع شخصي با كسي در بين نيست بلكه جستجوي از حقيقتي است كه به برهان عقل و نقل فقط، با دست يافتن به آن حقيقت امكان سلوك مسلك نجات و سعادت وجود دارد. اما چرا و چگونه اين حقيقت بر كام مخالفين-كه خود نيز معترف به آن هستند- تلخ مينمايد امري است كه بايد خود جواب آن را بدهند. و شما خوب ميداني كه سبّ و لعن چيزي جز«دعا» و «خواستن» از باريتعالي نيست، اگر خداوند متعال خواست اين دعا را مستجاب فرمايد و الّا آن را قبول نميكند. حال انصاف بده آيا دعا بر ضرر شخصي و نفرين نمودن كسي قابل قياس با ريختن خون افراد خواهد بود؟؟؟ 1. 1.خداوند متعال در قرآن كريم سوره احزاب آيه 57 ميفرمايد: «البته آنان كه آزار ميكنند خدا و رسولش را، خداوند آنان را در دنيا و آخرت لعنت كرده (و از رحمت خود دور فرموده) و براي آنان عذابي با ذلّت و خواري مهيّا ساخته است». تنها كاري كه بايد انجام داد اين است كه از روي ادله صحيحه و براهين قاطعه اثبات نمائيم كه آزار كنندگان خدا و رسولش چه كساني بودهاند؟كتب سيره و تاريخ و حديث از فريقين در دسترس همگان است 2.المعجم الكبير طبراني-3/93،مناقب ابنمغازلي-ص307،مسند احمد-2/442،تاريخ بغداد-7/136،شواهد التنزيل-2/72،سنن ابن ماجه-1/92،سنن ترمذي-1/248 و ابن عساكر(ترجمه امام حسن«ع»)-ص98
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 0:23 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر از اهل سنت بپرسيد نظر شما درباره صحابهاي كه عثمان بن عفّان را در مدينه كشتند چيست؟ فكر ميكنيد چه پاسخي خواهيد شنيد؟ جز اين كه بگويند قتل عثمان به دست صحابي عملي بود كه صحابه از روي اجتهادشان انجام دادند و گناهي در اين عمل بر گردن صحابه نخواهد بود، و علماء ما در كتابهايشان به اين مطلب تصريح نمودهاند جوابي نخواهيد شنيد. همچنين اگر بپرسيد نظرتان درباره عايشه و طلحه و زبير و همدستان اينان كه با اميرالمؤمنين علي(ع) روز جنگ جمل پيكار كردند چيست؟در حاليكه از طرفين شانزده هزار نفر كشته شدند و نيز بپرسيد درباره معاويه فرزند ابوسفيان و اتباعش كه در صفين با اميرالمؤمنين علي(ع) جنگيدند و حدود شصت هزار نفر از طرفين كشته شدند چيست؟ همان پاسخي را خواهيد شنيد كه در جواب سؤال اول ميدهند و معتقدند صحابه در اين امور به اجتهادشان عمل كردند و هيچ يك گناهي ندارند!!! اما سؤال اين است آيا جواز اجتهاد منحصر به فرقهاي خاص از مسلمين است؟ يا براي همه حق اجتهاد هست؟؟ چگونه است كه اجتهاد در قتل صحابه(كه از طرف عايشه و طلحه و زبير و معاويه و اتباعش صورت گرفت)، و نيز اجتهاد در قتل خليفه(عثمان بن عفّان) جايز باشد، و نيز روا باشد اجتهاد كردن در جنگ با برادر رسول خدا(ص) و پسر عمويش و شوهر دخترش فاطمه زهراءسيدهي زنان عالميان،دانشمندترين خلائق،زاهدترين بندگان،نزديك ترين مردمان به رسول گرامي(ص)،وارث علم خاتم الانبياء،آن كه عمود اسلام به شمشير او بر سر پا شد،آن كه خداوند متعال و رسول دو سرا به ستايشهايي بليغ او را ستودند به گونهاي كه دوست و دشمن اعتراف دارند و راهي براي انكار فضايلش نبوده و نيست، آن كه خداوند عالميان در قرآنش ولايت او را بر همه مردم قرين ولايت خودش قرار داده آنجا كه ميفرمايد: «انما وليكم الله و رسوله و الذين امنو الذين يقيمون الصلاة يؤتون الزكوه و هم راكعون» «منحصراً كارگزار و سرپرست و اولي به نفس شما خداوند و رسولش و مؤمناني هستند كه نماز را به پا داشته و به نيازمندان در حال ركوع صدقه ميدهند» و مراد از «الذين امنوا:مؤمنان»در اين آيه كريمه به اتفاق مفسرين،علي(ع)است، و آن كه رسولخدا(ص)در روز غدير خم درباره او فرمودند:«من كنت مولاه فهذا علي مولاه:هر كه من مولاي اويم اين علي(ع)مولاست او را»و نيز سرور عالميان در حقش فرموده:«انا مدينه العلم و علي بابها: منم شهر علم و علي در آن شهر است » و نيز دعاي آن سرور كه از خداوند عالميان درخواست نمود كه بهترين خلقش را بفرستد تا در خوردن مرغ بهشتي با آن حضرت شريك شودآنجايي كه عرض نمود:«اللهم ائتني باحب خلقك اليك:خداوندا،نزد من فرست محبوب ترين بندگان را در نزد خودت»و سرانجام بعد از وقوع قضايايي، علي(ع) در خوردن آن مرغ بهشتي با آن سرور شريك شد، و نيز در مواقف مختلف و موارد عديده از سيد لولاك خاتم الانبياء(ص) شنيده شد كه به علي(ع)ميفرمودند:«انت مني بمنزله هارون من موسي: يا علي نسبت تو به من نسبت هارون است نسبت به موسي» و فضائل بيشمار ديگري كه شمارش آنها به طول ميانجامد. حال از شما خواننده گرامي ميپرسم:در محاربه و جنگ كردن با چنين شخصيتي-كه بدون كوچكترين شكي ممدوح خدا و رسول بوده و همگان بر مراتب فضل و تقوي و محبوبيتش نزد خداوند متعال و رسول خدا(ص)معترفنداجتهاد جايز است،ولي در سب و دشنام به بعضي از اصحاب-كه هيچ يك داراي چنين منزلت رفيعي كه براي علي(ع) ثابت است نبودند- اجتهاد ر وا نيست؟؟؟!!! خواننده گرامي اگر خواهان آن هستي كه دلايل شيعه را در سب و لعن برخي صحابه بداني تا پايان اين مطلب دنباله دار همراه ما باشيد ادامه دارد |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 0:47 توسط
|
|
||